قاصدکی به رنگ آسمان
دلت که سرد شود ، کم کم شکوفه های صورتی احساس هم پشت بندش یخ می زند . و شکوفه های صورتی قلبت که یخ زد آرام آرم جوانه های سبز امید نیز پژمرده می شوند . و تو آن ابرچشمانت هم هر چه قدر که ببارید کافی نیست برای سیر شدن خاک ترک خورده ی قلبت ... نه که باریدن این ابر های تیرو تار غم روی دلت بی فایده باشد نه ... ولی برای هم آوردن این ترک ها ، برای سبز شدن این جوانه ها ، برای سیرتر شدن رنگ صورتی این شکوفه ها ، کمی باید از غوره های صبر حلوا ساخت ... باید صبر کرد و منتظر ماند . منتظر آمدن بهار هایی که رفتنی پشت سر آمدنشان قایم نشده است . باید نگاه را دخیل بست به ضریح آبی رنگی ... ضریح آبی رنگ بی گوشه ای که حرارت دست هایی پشتش ، همه ی دخیل ها را دانه به دانه باز می کند . دست هایی که گرمایش آتشی برای یخ ها ، خورشید همه ی جوانه ها و نمک همه ی قلب های لیز است ... ینوشت : دیگر هیچ چیز مثل نگاه کردن به آسمان آرامم نمی کند ... اصلا ... اصلا ... اصلا فکر می کنم عاشق رنگ آبی شدم ... آن هم آبی آسمانی ... صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست ، وقتی به خدا “پناهنده” می شوید . . . دل آدما ؛ شیشه نیست که روی آن "هــــــا" کنیم ... بعد با انگشت یه قلب بکشیم و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم !!! رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی ؛ باید مردونه پاش بایستی .... نه ... دیگر من چیزی نمی گویم ... می خواهم از تکرار ها فرار کنم ... شاید رسیدم ... رفتن رسیدن است ... می روم به جایی دور به اسم روز های جدید ... البته خیلی هم دور نیست ... شاید هم نزدیک است ... اگر دست دراز کنم دستم می رسد ... اما همین دست دراز کردن خودش خیلی است ... این بار نمی گویم ... می خواهم تو بخوانی ... این روز ها کمتر کسی در چشم هایم نگاه می کند ... تو نگاه کن ... حرف هایم آخر گفتنی نیست ... روی زبان نمی آیند ... به هم نمی چسبند ... واژه نمی شوند ... نوشتنی هم نیست ... نگاه کن ... تو این حرف ها را بخوان ... نگاهم آنقدر ها هم بد خط نیست ... نترس ... دلم تنگ شده برای اینکه با نگاه حرف بزنم ... حرف دل ... دلم تنگ شده برای سکوت ... سکوت هایی که به اندازه ی تمام دنیا معنا دارند ... خدایا .... بخوان ... بلند بلند بخوان ... پینوشت : دارم میچکم ... از لای دلم ... اولین روز آشنایی را خاطرت هست . همان روزی که تو می خندیدی و ما گریه می کردیم . آن روزتو می خندیدی و آرام دست هایت که از بند بندش عشق می چکید را روی سرمان می کشیدی و ما خیس می شدیم زیر این نم نم عشق . گریه می کردیم و اشک هایمان بی آنکه بدانند یا بفهمند لابه لای قطره قطره عشق های تو گم میشد . آن روز ها کسی عشق تو را ندید . نه فقط آن روز . تو که اخم کردی ، داد زدی ، سخت گرفتی ، دعوایمان کردی ، هم کسی عشق تو را نفهمید . و این برای عاشق سخت است . سخت است که عاشقی کند و معشوق عشقش را نبیند . برای فرهاد سخت بود که کوه بکند و شیرین کوه کندن را نبیند . و اما تو که خود برای خودت یک پا فرهاد بودی ، کم با فرهاد ها سرو کار نداشتی . فرهاد هایی که با دست های خودت راهیشان کردی رفتند . فرهاد هایی که تو فرهادشان کردی . فرهاد هایی که آسمانی شدند و تو که خود راه آسمان را بلد بودی روی این کره ی خاکی ماندی . و چه خوب هم راهی آسمانشان کردی . فرهاد هایی که می گویم نمره یشان همیشه 20 بود . برای خودشان شاگرد اول هایی بودند . از همان اول هم اهل ته کلاس نبودند . همیشه سر بودند . گاهی از خود تو هم سر تر . دفترشان پاک بود . بی غلط . بی خط خوردگی . تو روی قلبشان نوشتی . واج به واج ،حرف به حرف ، هجی کردی . سرمشق دادی ایثار را ، عشق را ، شهادت را ، اما آنان سرمشق را پرنکرده هم از بر بودند در سهایشان را . آنقدر که جهشی همه ی امتحانات را پاس کردند . و خدا بالا برگه هایشان کنار امضایش یک 20 و یک صدآفرین گذاشت . همان هایی که خدا به پاس شاگرد اول شدن در آغوششان گرفت . محکم . آنقدر محکم که دیگر دلش نیامد از خودش جدایشان کند . فرهادهایی که همان جا در بغل خدا باقی ماندند و دفتر قلب بی اسمشان را این جا لابه لای خاک ها جا گذاشته اند . و ما اسمشان را گذاشتیم شهید گمنام . و چه خوب برای شیرین فرهاد شدند . از ما که کذشت . فرهاد نشدیم برایت . به جایی نرسیدیم . انگشت کوچکمان هم به آسمان نرسید ، اما می خواهیم با همان حرف هایی که روی قلبمان نوشتی ، با همان عشق هایی که به پایمان ریختی ، بگوییم : معلمم روزت مبارک ... پینوشت : دنیا دنیای ریاضی است وقتی عشق را تقسیم کردند تو خارج قسمت من شدی ... پینوشت 2 : این میخ آن هم چکش ... دلم خیلی وقت است که سنگ شده ... هر چه قدر می خواهی با آن برق نگاهت بکوب ... نرود میخ آهنین در سنگ ... پینوشت 3 : خطر ... خطر ... به علت سرد بودن احساس ، زمین دل لغزنده است ... لطفا برای جلوگیری از لیز خوردن از این محدوده عبور نکنید ... پینوشت 4 : خدایا مرا که آفریدی گارانتی هم داشتم ....؟ دلم از کار افتاده..... ! دوباره صدای همیشگی او بلند می شود و من حسودی هایم . دوباره می آید این کاسه ی بغض لعنتی را دستش می گیرد . اولش قطره قطره می ریزد . بعد که حوصله اش سر می رود کاسه را دمر می کند . من حسودیم می شود . به گریه هایش ، اشک هایش . به ناله هایش . شکستن هایش ... آخر اگر او ببارد کسی سرزنشش نمی کند . اگر بشکند کسی نمی گوید چرا کم آوردی . طعنه نمی زنند تو که کوه بودی . گریه هایش قشنگ است . دوست داشتنی است. طوفان به راه می اندازد اما بعدش آرامش است . سکوت و تنهایی . من به او حسودیم می شود . می دانی چرا مادر؟ چون او همه چیز را می داند . همه چیز را دید . همه چیز را شنید . او دید آن شب را . شبی را که یاس ها آتش گرفتند و محسن ها تاب ماندن نیاوردند. تاب ماندن در دنیایی به این کثیفی و سیاهی . اودید آن شب را . شبی که علی عاشقانه برای این دوری اشک می ریخت . و چاه شده بود همدمش . آن شب را او دید . به غیر از چاه او هم همدرد علی شد . همدر علی شدن خیلی است . اصلا دردی که برای علی درد شود خیلی است . نمیدانم آن شب او هم بارید یا نه . تاب آورد گریه های زینب و غربت حسن و حسین را یا نه . ولی می دانم که لحظه لحظه ی دل کندن علی را دید . قطره قطره اشک هایش را و ذره ذره خم شدن را هم . آن شب که پهلوی تو شکست علی دلش شکست . آن شب که تو رفتی وجدان هم از این کوچه ها رفت . دست های علی را که بستند دست های حق را هم بستند . یقین دارم که آن روز آسمان هم دلش شکست . دلش شکست که حالا برایت خون می گرید . حسودیم می شود . عجیب حسودیم می شود مادر . او شاید به جز اقا تنها کسی باشد که می داند تو کجای این کره ی خاکی با علی وداع کردی . شاید امروز که آمد و برایت بارید آمده بود زیارت . آمده بود به جای همه زائرانی که آرزوی زیارتت را دارند و داشتند برایت گریه کند ... پینوشت : التماس دعا ... یا زهرا ... نگاهت می کنم ... امروز چه با نمک شده ای ... نه ... اصلا کلا فرق کرده ای ... مثل هر روز نیستی ... چشمانت را ببند ... بشمار ... از 1 شروع کن ... به 16 که رسیدی چشم هایت را باز کن ... 1 . 2 . 3 ...................................... 14 . 15 ..... آخی ... دلم برایت تنگ می شود ... 16 .... چشم هایت را باز کن ... تو ی آیینه خودت را نگاه کن ... سال روز زمینی شدنت مبارک ... خواستم اولین نفری که تولدت را تبریک می گوید من باشم ... دخترک توی آینه این را می گوید ... حالا یک نفس عمیق بکش ... اولین نفس 16 سالگی ات چه مزه ای می دهد ؟؟؟ اه نه دوستش ندارم ... مزه ی بزرگ شدن ... مزه ی دلتنگ شدن برای 15 سالگی ... مزه اش گس است ... یک ته مزه ی شیرین و یک ته مزه ی تلخ هم دارد ... دلم کمی بچگی می خواهد ... دلم می خواهد برگردم ... اینقدر برگردم برگردم برگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردم تا برسم به 5 سالگی ... دلم برای 5 سالگی ام تنگ شده ... پینوشت : جان من یک امروز را بخند ... آن هم از ته دلت ... هنوز برایم " خیلی دور " نشده ای . در همان مرحله ی " خیلی نزدیک " متوقفت کرده ام . کافی است فقط از همین حوالی ، همین دور و بر قلبم رد شوی ، تا عطر یادت بپیچد در خیالم و حسابی گیجم کند . یادت را گوشه ای از این دل نصفه نیمه ، بایگانی کرده ام . خوب جایی است برایش . آن جا لای پرونده ها را بگرد پیدایش می کنی . همان جا گذاشته ام . از بین شان ردیف حرف " ج " را پیدا کن . همان جا در قفسه ی خاطرات خاک خورده ام ، همان جایی که نسیم دلتنگی می پیچد و برگه ها را ورق می زند را می گویم . دیدی ؟ برگه ی شلمچه را از لایش بکش بیرون . برگه اش بوی چادر خاکی می دهد . بو کن . بوی عشق . بوی شهید . شاید هم بوی نور می دهد . این ها را گذاشته ام برای روز مبادا . برای روزی که نفسم تنگ شد . روزی که دلم آب رفت زیر این اشک هایی که غسلش می دهند . آخر میدانی . هر چه در این دنیا تنگ یا کوچک بشود دیگر درست شدنی نیست . می خواهد نفس باشد یا دل . فرقی نمی کند که. خوب بگرد . آن قاصدک را هم ببین که ضمیمه ی پرونده کردم . آن جاست . همان جایی که نگاه حاج همت را قاب گرفته ام . همان نگاهی که برای بدرقه روی ریل های اندیمشک پابه پایمان آمد . آمد و شاید پشت سرمان آب هم ریخت تا برگردیم و مبادا یک وقت برویم و دیگر پشت سرمان را هم نگاه نکنیم . نه . حاج همت خوب می دانست . می دانست این دل هایی که نمک گیرشان کرده یا رفتنی نیستند یا اگر بروند نصفه ممی روند . مثل همین دل من . برگه ها را ورق بزن . برو جلو . نه آنقدرهم جلو . صبر کن . رد شدی . برگرد . این برگه های سیاه را زود تر رد کن . دستت را سیاه می کنند . این ها برای بعد از آمدنم هستند . خیلی عجیب نیست . دل خیلی ها در این شهر سیاه است . دلت اگر سفید باشد که دیگر در این شهر نمانی . هر که ماند دلش حتما نقطه ای خطی چیزی داشته . ولی هر که رفت یقینا دلش سفید بوده . سفیدِ سفید . خدا عاشق دل های سفید می شود .آن روز که عاشق آدم شد هم آدم دلش سفید بود . بزن صفحه ی بعد . بعد . بعد . باز هم بعد . این صفحه ی سفید را می بینی؟ این صفحه ی یادواره است . می خواهند یادت را دوباره بیندازند در دل هایمان و هوایی مان کنند . این صفحه را گذاشته ام برای آن روز . این چند سطر را هم می بینی آن گوشه ؟ می خواهم حاج همت برایم رویش یادگاری بنویسد . می خواهم بگوید چطور بوده ام ؟ رسم مهمانی را خوب به جا آوردم یا نه . یا رفتم پشت سرم را هم نگاه نکردم . رفتم و هر چه گلایه داشتم سر میزبان بیچاره خالی کردمو بعد هم راهم را کشیدم آمدم یا نه . اینکه ایستادم . ایستادم و گوش کردم حرف های میزبان را . گلایه هایش را. روی این صفحه دست بکش نم دارد هنوز . خیس شده بود زیر اشک های شرمندگی . اشک هایی که وقتی گلایه های شهدا را شنید از شرم تاب ماندن نداشت . فرو ریخت . از خجالت آب شد . آب شد و رفت لابه لای همین برگه ها . برگه های این پرونده . پرونده ی جنوب ... پینوشت : شهدا شرمنده ایم ... ... سرم را می اندازم پایین . درد می کند . روی خط های کتاب دنبال کورش و حکومت تازه تاسیسش می گردم . غرق فکر کردن به این میشوم که آیا کورش دلش برای مردم بابل می سوخت که قتل عام شان نکرد یا نه اصلا همه اش برای تظاهر به این بوده که حکومتش را به باد ندهد . و این از آدم ها بعید نیست . چه حالا چه هزار سال پیش . و تو یکدفعه صدایت بلند میشود . خیلی بلند . این روز ها تو هم حال خوشی نداشتی . این را دیگر همه فهمیدند . من هم دیدم هم حس کردم هم شنیده ام . دیگر تو آن "تو" ی سابق نیستی . این روز ها زیاد اشک هایت روان است . دلت گرفته می دانم . اما این یکی دیگر از روی دلگرفتگی نیست . هر چیزی را ندانم این را می دانم که تو با دل گرفته این طور اشک نمی ریزی . دلت شکسته . یقین دارم کسی دلت را شکسته است . چشمم به کتاب تاریخ می افتد خیلی وقت ندارم . اما تو چه میشوی آخر ؟ دلم نمی آید تو را که این طور میباری رها کنم و بشینم با این کورش و پسرش کمبوجیه و برادر دروغی اش بردیا سرو کله بزنم . هر چه باشد من انصاف دارم . می فهمم درد چیست . هنوز یادم نرفته که تو پابه پای اشک هایم می آمدی . با گریه هایم دلت می گرفت . پابه پایم میبارید . هنوز یادم نرفته . باور کن . حافظه ی خوبی ندارم اما هیچ وقت فراموش نمی کنم که تو اشک هایم را با اشک هایت پاک کردی . نه انصاف نیست . انصاف نیست با تویی که تمام درد دل هایم را شنیدی این گونه تا کنم . بگذار من هم پابه پایت ببارم . درد هایم کم نیست . ببین دلم را . مثل تو شکسته است .انصاف نیست . حساب مرا جدا کن از این آدم ها . بگذار من باشم همدردت . همدردی را از خودت یاد گرفتم . بگذار من آرامت کنم . این را هم خودت یادم دادی ، یادت نیست ؟ انصاف نیست گوش هایم را بگیرم مثل بقیه و سرم را فرو ببرم درکتاب . نه انصاف نیست ...آسمان من ... انصاف نیست ...






| Design By : Pichak |
